+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:39  توسط ساناز کاریان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:49  توسط ساناز کاریان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:38  توسط ساناز کاریان
|
دریچه ای بسته شد
و صدایی پیچید:بمان
قدم های سنگین زمان
در قلب کوچکش متراکم بود
و صدایش در گور زمان گم شد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:25  توسط ساناز کاریان
|
رویای خواب آلود یلدای بی ستارهء بارانی
وقتی که آهسته و پاورچین
از دریچهء مسدود دلم گذشت
عبور پری گونه اش
تقدیر شگفت ابر های سترون را
به حماسه ای آفتابی بدل کرد
اینک
ذهن من
آب های تمامی جهان را آبستن است
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 15:52  توسط ساناز کاریان
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:27  توسط ساناز کاریان
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:14  توسط ساناز کاریان
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 18:28  توسط ساناز کاریان
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 18:19  توسط ساناز کاریان
|
من در دنیایی زاده شدم که در آغاز نمی خواست یک کلمه در بارهء مرگ بشنود
و تا به امروز که به آخر خط رسیده است در نیافته است که در اصل محکوم به
نشنیدن یک کلمهء مهر آمیز است.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 17:53  توسط ساناز کاریان
|
آفریدگار در کسوت برگ های کوچک زرد و رقصان در باد،
با لبخندی از جلو پنجرهء اتاق من می گذرد.
اول تنهء درخت،بعد شاخه های اصلی که هر کدام به سویی کشیده
می شوند،
سپس شاخه های فرعی که جای شاخه های قبلی روییده اند،
هر کدام به اندازهء نقطه ای با هم فرق دارند و هر کدام،
پیامی دیگر را بازگو می کنند،و سر انجام ترکه های جوان بالایی که سر به
آسمان می سایند:این همه تلاش،این همه شکست،این همه جستجو برای
رسیدن به نور.
این تنها یک درخت در برابر پنجرهء اتاق نیست بلکه برای من،
حکم مرشدی را دارد که با سلوک بردبارانه اش،با تردید،و با شکست مرا به
سمت ناب ترین ارشاد می کند.
درون خستهء ما انسان ها،در ساده ترین و کوچک ترین اجزای طبیعت پناه
می جوید و به آرامش دست می یابد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 17:50  توسط ساناز کاریان
|
حرف های ما هنوز نا تمام...
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظهء عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:46  توسط ساناز کاریان
|
هشدار
نوک پرنده را
هرگز مبند
با بالهایش آواز خواهد خواند
پر و بالش را در هم مشکن
با آوازش خواهد پرید تا اوج کهکشان
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط ساناز کاریان
|
خوشا اشاعهء خورشید در بسیط زمین
صدور نور به هرجا که آسمان تار است
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:37  توسط ساناز کاریان
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:25  توسط ساناز کاریان
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:20  توسط ساناز کاریان
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:12  توسط ساناز کاریان
|